قالب پرشین بلاگ


دل نوشته ها
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد، هیچگاه باعث ریختن اشک تو نمی شود.
مي خواستم زندگي کنم ، راهم را بستند
ستايش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گريستم ، گفتند بهانه است
خنديدم ، گفتند ديوانه است

دنيا را نگه داريد ، مي خواهم پياده شوم !

________________________________

گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانم تا نگويي که دلم غافل از آن عهد و وفاست خوب رويان همه گر بادل من خوب شوند خوبِ من، با همه خوبان, حساب توجداست!

________________________________

يه مرداب براي بدست آوردن يه نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره پس اگرکسي رو دوست داري براي داشتنش حتي شده سالها صبر کن

________________________________

بزرگترين اقيانوس آرام است

آرام باش تا بزرگترين باشي

دکتر شریعتی

[ پنجشنبه 10 شهریور1390 ] [ 11:0 ] [ ع.م ]
به ياد داشته باش: من نبايد چيزى باشم که تو مي‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.
 
 
منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است.
 
 
تويى که تو از من مي‌سازى آرزوهايت و يا کمبودهايت هستند.
 
 
لياقت انسان‌ها کيفيت زندگى را تعيين مي‌کند، نه آرزوهايشان.
 
 
و من متعهد نيستم که چيزى باشم که تو مي‌خواهى.
 
 
و تو هم مي‌توانى انتخاب کنى که من را مي‌خواهى يا نه.
 
 
ولى نمي‌توانى انتخاب کنى که از من چه مي‌خواهى.
 
 
مي‌توانى دوستم داشته باشى، همين گونه که هستم و من هم.
 
 
مي‌توانى از من متنفر باشى بى‌هيچ دليلى و من هم.
 
 
چرا که ما هر دو انسانيم.
 
 
اين جهان مملو از انسان‌هاست، پس اين جهان مي‌تواند هر لحظه مالک احساسى جديد باشد.
 
 
تو نمي‌توانى برايم به قضاوت بنشينى و حکمي‌صادر کني و من هم.
 
 
قضاوت و صدور حکم بر عهده نيروى ماورايى خداوندگار است.
 
 
دوستانم مرا همين گونه پيدا مي‌کنند و مي‌ستايند.
 
 
حسودان از من متنفرند، ولى باز مي‌ستايند.
 
 
دشمنانم کمر به نابوديم بسته‌اند و همچنان مي‌ستايندم.
 
 
چرا که من اگر قابل ستايش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتي رقيبى.
 
 
من قابل ستايشم و تو هم.
 
 
يادت باشد اگر چشمت به اين دست نوشته افتاد.
 
 
به خاطر بياورى که آن‌هايى که هر روز مي‌بينى و مراوده مي‌کنى.
 
 
همه انسان هستند و داراى خصوصيات يک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جايزالخطا.
 
 
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند.
مهاتما گاندی

[ پنجشنبه 10 شهریور1390 ] [ 10:48 ] [ ع.م ]

دانشمندی به من گفت:آیا می دانید که برای چه "جهان آفریننده" و یا هر اسم دیگر که داشته باشد گناهان ما را به شدت کیفر می دهد و برای یک خلاف کوچک تا ابد مارا در آتش خواهدسو زانید؟!

گفتم نه.

مرد دانشمند گفت : علتش این است که گناهان ما در نظر آفریننده خیلی بزرگ می شوند یعنی آفریننده گناها ما را به عظمت واقعی خود می بیند، در صورتی که چشم و عقل ما نمی تواند عظمت گناهان ما را ببیند و یا درک نماید.

گفتم در این صورت باز من و شما گناهی نداریم زیرا به ما چشم و عقلی نداده اند که بتوانیم بزه های خود را با عظمت واقعی آن ببینیم و در نتیجه از آن اجتناب کنیم، بنابراین اگر بخواهند به ما کیفر بدهند بایستی به نسبت عظمت گناه، به طوری که به چشم ما برسد، مجازات بدهند!!!

(موریس مترلینگ- خداوند بزرگ و من- جهان بزرگ و انسان)

کسی که دائم احساس گناه می کند آخر مرتکب گناه خواهد شد...


[ یکشنبه 30 مرداد1390 ] [ 3:2 ] [ ع.م ]
اگر می خواهید که مردم شما را یک غیب گو بدانند و به شما ایمان بیاورند که وقایع آینده را به درستی پیش بینی می کنید، همواره خبر از بدبحتی بدهید و به طور تخمین بگویید که در فلان دوره فلان قوم و یا ملت دچار بدبختی خواهد شد و یقین بدانید که پیش بینی شما 99 درصد صحیح در می آید، زیرا در این جهان آن چه محقق می باشد همانا وجود بدبحتی است و نیک بختی در وسط اقیانوس بدبختی حکم چند سوزن را در وسط یک انبار یونجه دارد که برای یافتن آن ها باید یک عمر زحمت کشید.(موریس مترلینگ-خداوند بزرگ و من، جهان بزرگ و انسان)

تامل در این متن نشانه بدبینی نیست بلکه نشانه دید واقع بینانه نسبت به زندگی است شاید به همین خاطر است که یک خوشبختی کوچک یک عمر سختی و مصیبت را از ذهن انسان می زداید و هر چه کم یاب تر باشد به ارزش و بهای آن افزوده می شود...

[ یکشنبه 30 مرداد1390 ] [ 2:42 ] [ ع.م ]
علت اینکه از موسیقی خوشمان می آید این است که در رویاهای خود فرو می رویم، طبایع عالی موسیقی را دوست می دارند لیکن بهتر آن می دانند که از آن به عنوان وسیله ای برای دخول در رویاهای خویش استفاده کنند.

ویکتور هگو

"موسیقی کشوری است که روح من در آن حرکت می کند در این جا هر چیز گل های زیبا می دهد و هیچ علف هرزه ای در آن نمی روید، اما کمتر هستند اشخاصی که بفهمند در هر قطعه از موسیقی چه شوری نهفته است!."

بتهون

[ دوشنبه 15 تیر1388 ] [ 22:29 ] [ ع.م ]
سنگینی باری که خدا به دوشمان می گذارد آنقدر نیست که کمرمان را

 

 خرد کند،آنقدر است که ما را برای دعا به زانو در بیاورد...

(از طرف برادرم)

Dubai Dec 18,2007 20:52pm

[ سه شنبه 27 آذر1386 ] [ 20:53 ] [ ع.م ]
بزرگترین عشق گذشتن از عشق به خاطر عشق است.

چه قدر سخته وقتی که باید از چیزهایی که دوست داری بگذری،نه برای رسیدن به چیز دیگری بلکه برای نگه داشتن آن چیز حتی اگر قرار باشه فقط بتونی یاد آن را برای خودت حفظ کنی....

[ یکشنبه 25 آذر1386 ] [ 11:4 ] [ ع.م ]
خدایا به من دانایی و صبر بده تا حکمت هر آنچه که به من می گذرد را درک کنم...

 

[ پنجشنبه 22 آذر1386 ] [ 17:31 ] [ ع.م ]
 پسرم ! چهار چيز از من يادگير (در خوبى ها ) ، و چهار چيز به خاطر بسپار (هشدارها)، كه تا به آن ها عمل مى كنى زيان نبيني:
الف ـ خوبى ها
1 ـ همانا ارزشمند ترين بى نيازى عقل است . 2 ـ و بزرگ ترين فقر بى خردى است . 3 ـ و ترسناك ترين تنهايى خود پسندى است . 4 ـ و گرامى ترين ارزش خانوادگى ، اخلاق نيكوست.
ب ـ هشدار ها
1 ـ پسرم ! از دوستى با احمق بپرهيز ، چرا كه مى خواهد به تو نفعى رساند اما دچار زيانت مى كند.
2 ـ از دوستى با بخيل بپرهيز ، زيرا آنچه را كه سخت به آن نياز دارى از تو دريغ مى دارد.
3 ـ و از دوستى با بدكار بپرهيز، كه با اندك بهايى تو را مى فروشد.
4 ـ و از دوستى با دروغگو بپرهيز كه به سراب ماند: دور را به تو نزديك ، و نزديك را دور مى نماياند.

Dubai Dec 13,2007 1:00am

[ پنجشنبه 22 آذر1386 ] [ 1:2 ] [ ع.م ]

می گم رهایم کن

می گی کجا را برای رفتن داری

می گم انتخاب نکردم

می گی من خواستم

می گم تنهایم

می گی من را داری

می گم همیشه تنهایم می گذاری

می گی برای اینکه مرا فراموش می کنی

می گم نمی بینمت،همیشه پنهانی

می گی چشمانت را عادت نداده ای

می گم نمی توانم

می گی خود نمی خواهی

می گم خواستم از من باز پس گرفتی

می گی بهتر از آن را داده ام

می گم  خسته ام

می گی به دوش می کشانمت

می گم غریبم

می گی همیشه بودی

می گم ماوای من کجاست

می گی خانه من

می گم پس مرا ببر

می گی صبر کن

می گم صبر می کنم،باز هم صبر می کنم

و دیگر هیچ نمی گویی!!!

 

Dubai Nov 30,2007 5:00 pm

[ جمعه 9 آذر1386 ] [ 17:0 ] [ ع.م ]
زندگی٬ برگ بودن در مسیر باد نیست

امتحان ریشه هاست

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی چون پیچکی است

انتهایش می رسد پیش خدا

از طرف خواهرم

Dubai Nov 29,2007 2:20am

[ پنجشنبه 8 آذر1386 ] [ 2:22 ] [ ع.م ]
زشست صدق گشـادم هــزار تیـــر بــلا           ولی چــه ســود یکــی کـارگـر نـمی آید

بَسم حکایت دل هست با نسیم سحر           ولی به بخت من امشب سحر نمی آیـد

اگر امید نبود هیچ کشاورزی بذر نمی کاشت و هیچ مادری فرزندش را به دنیا نمی آورد.پیامبر(ص) 

و الان تنها چیزی که من را با وجود این همه دل سردی و خستگی سر پا نگه داشته همین امید به روشنایی و آینده است...

خدایا باز هم  تو

تحمل می کنم چون برای شکست آفریده نشده ام.

Dubai Nov 13,2007 11:18pm

[ سه شنبه 22 آبان1386 ] [ 23:19 ] [ ع.م ]
فتوی دیر مغان دارم وقولـی اســت قدیـم          که حرام است می آنجا که نه یار است ندیم چاک خواهم زدن این دلق ریایی چه کنم          روح را صحبت ناجـنس عذابـی است علیـم تـامگـر جرعه فشاند لب جـانـان بـر مـن          سـال هـا شــد که منـم بـر در میخـانـه مقیـم مگـرش خدمـت دیرین ِ من از یاد برفـت         ای نسیـم سحـــری یــاد دَهـش عهــد قـدیـــم بعدِ صـد سـال اگـربـرسـر خـاکـم گـذری         سـر بـرآرد ز گِلـم رقص کنـان عظـم ِ رمیـم دلبـر از مـــا بــه صـد امیـد ستـد اول دل         ظـاهـرا عهــد فـرامـش نکنـد خُلــق کــریــم غنچه گو تنگدل از کار فـرو بسته مبـاش         کــز دم ِ صبـح مــدد یــابــی و انفـاس نسیـم فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کـن         درد عاشـق نشــود بـِه، بـه مــداوای حـکیــم گـوهـر معـرفت آمـوز که بـا خود ببـری         کـه نصیـب دگـران است نصـاب زرو سیــم دام سخت است مگر یـار شود لطف خدا         ور نــه آدم نبــرد صَـرفـه ز شیطــان رجیـم                         حافظ ارسیم و زرت نیست چه شد شاکر باش                         چـه بـه ازدولـت لطــف سخــن و طبـع سلیــم 
 Dubai Nov 11,2007 2:17am    
[ یکشنبه 20 آبان1386 ] [ 2:19 ] [ ع.م ]
دیشب رفتم کنار دریا،هوای دل نشین و خنکی بود، تقریبا بعد از هشت ماه، قدم زدن در یک چنین هوای روح بخش وفرح افزایی واقعا لذت بخشه.گاهی اوقات گرما آدم رو تا مرز جنون می رسونه.یادمه اون اوایل که کارام را داخل شرکتی که مشغول کار شدم، شروع کردم روزانه ۴۵ دقیقه از محل شرکت تا خانه رو توی اون هوای گرم پیاده روی می کردم.گاهی اوقات احساس می کردم قلبم بخاطر گرما چنان به تپش افتاده که دیگه ادامه حرکت برای من واقعا طاقت فرسا می شد.بیشتر مواقع ۱۲ ساعت کار مداوم پشت کامپیوتر داشتم و از شام تا شام هیچ غذایی نمی خوردم،نوع کار و مسئولیت کاری به گونه ایی بود که برای من به شدت استرس به وجود می آورد و انرژی زیادی رو از من می گرفت... انسان در پرتو تلاش، اراده و ایمانی که نسبت به هدف هایش دارد قادر خواهد بود به هدف های بالا و ارزشمند خود نایل شود.اما اگر تعریف درستی از اهدافش نداشته باشد حتی اگر به آنها هم دست پیدا کند پس از چندی دچار سر خوردگی و پوچی می شود.در اینکه انسان با تلاش وممارست به آنچه که به دنبالش است خواهد رسید شکی نیست اما اینکه تا به چه اندازه می تواند آن را حفظ کند مقوله دیگریست. اما هدف من از نوشتن این مطالب چیست؟ از دوران نوجوانی تا چهار سال پیش علاقه زیادی به نوشتن داشتم.نویسنده یا شاعر نیستم،ادعایی هم در این مورد ندارم.اما به نظر من نوشتن یکی از بهترین راه ها برای بیان آنچه که در ذهن انسان می گذرد و متراوش می شود است و چه بسا برای تخلیه کردن آنچه که ذهن ،دیگر توانایی نگه داشتن آن را  ندارد و انسان احساس می کند تا آنرا بازگو نکند آرام نمی گیرد.بیشتر اوقات نوشتن برای من آرامش بخش بود و چون تنها محرم اسرار من قلمم و آن کاغذهای سفیدی که با افکار من جان می گرفتند،بودند در اوج تنهایی هایم به آنها پناه می آوردم و خودم را به آرامش می رساندم و وقتی زندگی به من فشار می آورد به نوشته هایم رجوع می کردم و می دیدم که شرایط سختتر از آن را نیزپشت سر گذاشته ام.اما بخاطر یک تراژدی، دیگه حتی نمی توانستم از این طریق به خودم آرامش بدهم و تصمیم گرفتم با بخشی از نوشته هایم  خداحافظی کنم ،در واقع تنها وسیله آرامشم را هم از دست دادم.تا اینکه دوست عزیزی این وب لاگ را به من معرفی کرد.احساس کردم به نوعی باز هم دوست دارم افکارم رو باز نویسی کنم اما ایندفعه به روش دیگری.دوست دارم با به اشتراک گذاشتن افکارم و بیان قسمتی از اتفاقات زندگی ام بلکه بتوانم به بعضی ها کمک کنم و یا آنها را سهیم کنم.گاهی اوقات تصور می کنیم برخی اتفاقات فقط در زندگی ما رخ می دهد و اگر این حوادث سخت و گران باشند امیدمان را از دست می دهیم اما وقتی عین آنرا از زبان دیگری می شنویم و راه حلی که برای مقابله  با آن استفاده  کرده است را بررسی می کنیم،بهتر می توانیم با مسائل کنار بیاییم ودیگر فکر نمی کنیم که این فقط ما هستیم که دچار سرگردانی و سختی ها می شویم.امیدوارم که بتوانم موفق باشم. Dubai Nov 10,2007 3:55am

[ شنبه 19 آبان1386 ] [ 4:0 ] [ ع.م ]
جزیره پالم-مارینا...

تمامی این ساختمان ها پس از خشک کردن دریا برروی آن ساخته شده اند.

این قسمت با فاصله زیادی از ساحل دقیقا بر روی دریا قرار گرفته است.

دبی مارینا

Grosvenor House Hotel Dubai Marina

برج العرب .این هم گرانترین هتل دنیا.تنها هتل هفت ستاره دنیا.

نمی دونم واقعیت داره یا نه اما ظاهرا سازنده این

هتل قصد داشته سمبلی از یک صلیب رو در یک کشور اسلامی قرار بده

این هتل از طرف دریا کاملا شبیه به یک صلیب بزرگه!!!

 

[ پنجشنبه 17 آبان1386 ] [ 0:30 ] [ ع.م ]

امروز کمی  بی حوصله بودم به همین خاطر تصمیم گرفتم برم "مدینه الجمیرا" روحیه ای عوض کنم.اتفاقا تاثیر گذار هم بود،خیلی جالبه وقتی با آدمهای مختلف ،با فرهنگ ها و گویش ها ی  مختلف برخورد می کنی،اون وقته که می بینی اصلا دوست نداری در یک دنیای محدود و تکراری زندگی کنی و احساس می کنی دوست داری بیشتر بدونی و بیشتر درک کنی و با فرهنگ های دیگه بیشتر آشنا بشی،دوست داری از اون پیله ای که نا خواسته و بدون سوال از تو،تو رو در اون پیچیده اند خارج بشی و دنیا را با یه دید تازه تر و پر معناتر ببینی، وبعد متوجه می شی دیگرون هم دنیای مادی و معنوی خودشون رو دارند،اونها هم خدای خودشون رو دارند!اونها هم میتونند بدون اینکه یه دین کامل داشته باشند از خدای خودشون انتظارگرفتن جواز ورود به بهشت رو داشته باشندو جای بقیه رو تنگ نکنند!!!

                            ما را به رندی افسانه کردند     پیران جاهل شیخان گمراه

بگذریم،وقتی  خوب به گذشته ام فکر می کنم می بینم فراز و نشیب های زیادی رو پشت سر گذاشته ام.بیشتر زندگی من رو حوادث عجیب و غریبی تشکیل داده که گاهی اوقات درک اون برام سخت می شه،اما وقتی با دقت بیشتری اون رو کنکاش می کنم به حقایق جالب و در عین حال تکان دهنده ای دست پیدا می کنم که من رو بیشتر برای ادامه حیات و بهتره بگم دست و پنجه نرم کردن با زندگی ترغیب می کنه،احساس می کنم دنیای اطراف من با تمام اجزای درون اون کاملا زنده است وانگار با به دنیا اومدن من اونها هم به دنیا اومده اند تا همیشه همراه من باشند و برای بهتر شدن زندگی من با همدیگه هم دست بشند؛این دنیا فقط برای من نیست و همه از این موهبت فیض برده اند.انگار با بدنیا آمدن ما و همراه شدن روح با کالبد جسممان، کائنات هم در قباله حیاتمان قرار گرفته اند تا ما را تا به آخر همراهی کنند و هرآنچه را که آرزو می کنیم برای ما برآورده کنند.این یک واقعیته اما ما نمی خواهیم اون رو باور داشته باشیم چون هر چه که در اختیارمان قرار می گیرد باز بیشتر می خواهیم،البته بیشتر خواستن عیب نیست بلکه بر عکس یکی از قوی ترین اهرم های پیشرفت انسان است،اما مشکل این جاست که ما برای آنچه که بدست می آوریم ارزش قائل نیستیم،به همین خاطر همیشه تصور می کنیم دنیا چیزی عاید ما نکرده است در نتیجه فراموش می کنیم چیزهایی که بدست آورده ایم شالوده مابقی آنچه که بعدا به دست ما می رسد، می باشندو باید با بروی هم گذاشتن هر کدام از آنها آن قصر زیبای رویاهایمان را بسازیم.اما  ما انتظار داریم دنیا به یکباره آن قصر را آماده در اختیار ما قراردهد.خوب اگر چنین می بود پس نقش ما در زندگی چه می توانست باشد،اصلا نمی دانستیم هر کدام از اتاق های قصر ما برای چه منظوری ساخته شده وخاطره ای از ساخته شدنش به یادمان نمی ماند!!تمام اتفاق هایی که در زندگی من افتاده چه شیرین و چه تلخ من رو در مسیر آرزوهایم قرار داده اما گاهی اوقات به خاطر لجاجت و سر سختی خودم، خودم رو از رسیدن سریعتر به آنچه که باید به دست می آوردم محروم می کردم،ولی احساس می کنم هنوز در همون مسیر در حال قدم برداشتن هستم.خیلی وقتها اتفاقاتی رخ می داد که از درک معنی و مفهوم اونها عاجز می موندم،اما الان احساس می کنم حکمت خیلی از اونها رو درک کرده ام و جواب خودم رو گرفته ام،هرچند بسیاری از اونها برای من  مثل یک تراژدی بوده است.

دیروز روز تولد من بود.برای اولین بار به دور از وطنم، تنهای تنها وارد شدن به سن بالاتر رو تجربه کردم،خیلی ها با من تماس گرفتند که تصور نمی کردم روز تولد مرا به یاد داشته باشند و خیلی های دیگر که تصور میکردم به یاد دارنداما...هیچ موقع نسبت به این مسئله حساس نبودم ولی مثل اینکه غربت تجربه دیگریست،و من را متوجه عملکرد خودم نسبت به دیگران کرد که تا به چه اندازه موفق بوده ام خود را در ذهن دیگران جای دهم!!!

 

 Dubai Nov 4-5,2007 1:40am

[ یکشنبه 13 آبان1386 ] [ 1:42 ] [ ع.م ]

چو بر شکست صبــا زلف عنبر افشــانــش        به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم        که دل چــه مــی کشد از روزگـار هجـرانــش

زمــــــانــه از ورق گــل مثــال روی تـو بسـت       ولــی زشــرم تــو در غنچــه کـرد پنـهـانـــش

تو خفتــه ای و نشــد عشـــق را کـرانه پدید       تبـارک الله از ایــن ره کـــه نیسـت پـایـانــش

جمال کعبـه مگـــر عـــذر رهــــروان خواهــــد       کــه جـــان زنـــده دلان سوخت در بیابانــش

بدیــن شکستــــه بیـــت الحَزَن که مـــی آرد      نشــــان یــوســـف دل از چَـــهِ زنــخــدانـــش

                                 بگیرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم        

                                 که سوخت حافظ بیدل زمکر و دستــانــش

 

Dubai Oct 25,2007  3:47pm

[ پنجشنبه 3 آبان1386 ] [ 16:48 ] [ ع.م ]

می دونید! گاهی اوقات دنیا بسیار متفاوت تر از اونچه که ما تصورش رو می کنیم وبرای اون طرح و نقشه می ریزیم حرکت می کنه و جالب تر اینکه دنیای اطراف ما زیاد به اونچه که ما در ذهن خود می پرورونیم اهمیت نمی ده بلکه بسته به عملکرد و میزان زنده بودنمان درجریان زندگی و میزان واقع گرایانه بودنمان در مسیر اهدافمان، ما را همراهی می کنه...

 

امروز تصمیم گرفتم بیام کتابخانه مرکزی دبی کمی مطالعه کنم،واقعا از غرق شدن در کتاب و یادگیری مطالب جدید لذت می برم،البته بجز مطالب درسی حتی اگر مطالب در ارتباط  با مسائل مورد علاقه من باشه، باز هم چون اسمش درس خوندنه ازش فراریم چون باید به استاد مطابق اونچه که اون یاد داده نه اونچه که یاد گرفتی حساب پس بدی،البته گاهی اوقات هم استثنا وجود داره،اما خدارو شکر که دانشگاه رو تمام کردم و  فعلا دیگه نیازی به امتحان  پس دادن نیست.اینجا همچنین برای فکر کردن جای آرامش بخشیه .قبل از اینکه بیام اینجا با یه نفر که حدود 26 ساله بود برخورد کردم،از من در ارتباط با یه آدرس سئوال کرد من هم جواب دادم، بعد از من پرسید کجایی هستی و در جواب گفتم ایرانی هستم و اون در مقابل گفت که بریتانیایی هستش،کمی تعجب کردم چون هم لحجه انگلیسی نداشت و هم روان ومسلط حرف نمیزد،احساس می کردم خودم خیلی بهتر از اون که اصلیتش انگلیسیه حرف می زنم!خیلی با هم صحبت کردیم در مورد کشورهای مختلف حتی ترغیبش کردم اگر از مسافرت لذت می بره یه سرهم بره ایران چون جاهای دیدنی زیادی داره(تبلیغات!).بالاخره از هم جدا شدیم و موقع خداحافظی به من گفت انشاءالله یه بار دیگه می بینمت!وبا این کلمه چه ساده لو رفت،ظاهرا عربها هم عاشق انگلیسی واروپایی بودن هستند و شاید  هم اروپایی ها به تازگی بجای استفاده از کلمه Wish از انشاءالله‌ استفاده می کنند!....

 

Duabi Public Library Oct 16,2007 5:00pm

[ سه شنبه 24 مهر1386 ] [ 21:23 ] [ ع.م ]

عیشـــــم مدام است از لعل دلخـواه     کـارم به کــــام است الحمـدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش     گه جام زرکش گه لعل دلخواه

مــا را بــه رنـدی افسانه کردنــــد      پیـران جاهـل شیخــان گمـراه

ازدســت زاهــد کــردیــم تــوبــــه     وزفعــــل عـــابــد استغفــرالله

جـانـا چــه گویــم شــرح فراقـــت     چشمی وصدنم جانی و صـد آه

کافرمبیناد این غم که دیــده اســت     ازقامتت سرو از عارضت ماه

                          شوق لبت بُرداز یاد حافظ

                          درس شبانه ورد سحرگاه

  Dubai,October 7,2007 1:7pm

[ یکشنبه 15 مهر1386 ] [ 14:7 ] [ ع.م ]

روی تو ندیـــد و هَــزَارت رقیب هســـــت       در غنچـه ای هنوزو صَََدَت عندلیب هست

گرآمـدم به کــوی تو چندان غریبب نیست       چون من درآن دیار هزاران غریب هست

در عشــق خانقـاه و خرابات  فرق نیست       هر جا که هسـت پرتـو روی حبیـب هسـت

آنجا که کار صومعــه را جلــوه می دهنـد       نــاقـوس دیـر راهـب ونــام صلیــب هست

عاشق که شد که یار به حالش نظر نکرد      ای خواجه درد نیست وگرنه طبیــب هست

                            فریاد حافظ این همه آخر به هرزه نیست

                            هم قصه ای غریب و حدیثی عجیب هست

Dubai Sep 19,2007 21:18pm

[ چهارشنبه 28 شهریور1386 ] [ 22:20 ] [ ع.م ]

 

 

یادت تایید عطر باغ است

با نخل می آویزد

بارور می شود

در خرما طعم می گیرد

شیرین می شود

یادت به تخیل دل می دهد

در سراشیبی نهان می ریزد

به آسمان می رود

تکه تکه می شود

سرخ می شود

و در رگهای شقایق می وزد

یادت در مذاب احساس می جوشد

و در دست افشان لحظه ها می نشیند

تو از بالاها آمده ای

از پلکان مهتاب

در تولد ماهی ها

در شکفتن صدای بال پروانه

در جا پای برگ توت

در ابر ابریشم پیچیدی

در حریر آمیختی

ودر ریشه ام تار تنیدی

در بلاغت تکلم دویدی

در ایوان هستی نشستی

در غنچه سوالم گلهای پاسخ بودی

و در نیازم آغوش یاد

در چشمک پرستو،در پرواز عاشقانه تپیدی

و در فرار عارفانه از آشیانه، به قله تسخیر رسیدی

به تسخیر رسیدی در سرخیها

تو هستی بودی،گلخانه مستی بودی

در دستهایم گل کردی

از لبهایم غنچه نوشیدی

در نگاهم جوشیدی

در قلبم مبعوث شدی

تو ستایش بودی ونیایش بودی

نهایتی در خواهش

همه تو بودی

در جوشش جاودانگی

در ریشه ها،در بکرزمین نشستی

یه عمق آب رفتی

در اوج شکفتی

تو کرامت هر یادی

تلاوت هر نگاهی

با عطر هیاهو در وجودم نشستی

تو یادی،تو یادی در تردد در تسلط در تنعم

تو یادی در پیچکها،در نور،در نوازش

در آسمان نقشی ،تمنای پرواز احساسی

در سینه جوی غریوی

بُعد پرواز شب پره ای

در سجود،در نیاز هر شبم

در جیحون می وزی

درساز می دوی

در لاله سرخی و در زنبق سپید

در دریا موجی

در ساحل جا پای خاطره ای

صدای جوانه ای ،جویباری

در کتابم خطوطی و در شعرم واژه

در سخنم،در تصویرم،تو هستی

نفس یاسی،روح احساسی

تو نبض نمازی،نم نم نیازی

و حریم حرمان

تو نگاه سیاوش بیگناهی

خون آهی

شط رنگنین کمانی

غزلهای کوچه باغی

بهار برگی و گلزار آینه

لبریز گلهای داغی

تو اشک آبشاری

مکافات عشقی

تو پرواز تیر آرش منی

مرز توران تسلیمی

فریاد قلمی،قافیه شعری

تجلی غمی،تو مرثیه ای

درچشم طراوت،قطره ای

ایثار دریایی

ترس برکه ای و لرز نیزار

قهری،شوری،نیازی،نوری،دشت تماشایی

می رهی،می آیی

تو جان آوازی

قلب چلچله ای

نوش باده خیامی

جامی،ساغر فرزانه ای

در روح مولانایی

مولانای مانا

تو بادیه مجنونی

در چشم لیلی کاسه خونی

تلاوت کلامی،سحر روانی

آن سوی ننگ و نامی

تو شباهنگ یلدایی

در حنجره چکاوکی

در همه گلها پیدایی

تو تطهیر سحری

تبلور صبحی

روزنه خورشیدی

طراوت گلبرگی

برگی،بیدی، جاری بی مرگی

نهال نسترنی،ساقه نیلوفرو نوازش ساغر

تو شبنم صنوبری،صدای نازک طراوتی

جنینی در رحم تابستان،انگور

ثمری در سرخی ارغوان،شراب

صدایی در نفس باران

تو درهر جا یادی،یادی،یاد

نویسنده؟
Dubai Sep 18,2007 6:10pm

[ سه شنبه 27 شهریور1386 ] [ 19:8 ] [ ع.م ]

دلم گرفته...

نمی دانم از چی،شاید از خودم از دلم

انگار هیچ ساحل آرامشی برایم وجود ندارد

اما سرسختانه ومصرانه خودم را کشان کشان

بر روی ماسه های آفتاب خورده روحم می کشانم

اما چرا؟ مگر امیدی به آینده است؟نمی دانم!

شاید خاطرات،شاید هم توهمات

نمی دانم،واقعا نمی دانم!

اما بوی آب،بوی دریا،بوی سبزه و عطر گل شقایش

به مشامم می رسد

و هر دم حس عجیبی از آن ساحل رویاهایم

مرا از خواب مرگ بیدار می کند

و بر صورت خشکیده و خسته روحم سیلی می زند

و می گوید تو می توانی،باید بتوانی،باید زنده بمانی

تو به اختیار خود به این دنیا نیامده ای

 که به اختیار خود آنرا ترک کنی ...

آنجا، آن دور دستها،نگاه کن ،منتظر تواند،آنجا خدا ایستاده

و با لبخند مهربانانه خود تو را فرا می خواند...

آنجا،آن دور دستها صدای پایکوبی می آید، نور،روشنایی

بوی شمشاد در رطوبت باران ،نسیم باد از دیار یاران

آنجا آن دور دستها،آدمهای مهربان،پاک و امیدوار منتظر تواند

تا به تو خوش آمد گویند وبگویند تو هم به جمع ما خوش آمدی

آنجا آن دور دستها... عجب جایی است آنجا

از آن دور دستها این نزدیکی ها را فراموش می کنم

احساس امید،شادی وحیات می کنم...

می خواهم با زندگی دوست باشم

می خواهم با آن بجنگم ولی نه به عنوان دشمن

به عنوان دو مبارز درنبردی دوستانه

بدون شکست و پیروزی برای هیچکدام

من می توانم،باز هم تلاش می کنم بدون توجه به دنیای اطرافم

بدون توجه به بدیها و ناملایماتش

اصلا ناملایماتش را هم دوست دارم،چون آن دوردستها....

 

ایمان،عشق و اراده...عناصر حیات و ودیعه ای از طرف خدا در این وادی بی وفا

 

Dubai Sep 15,2007 11:32pm

[ یکشنبه 25 شهریور1386 ] [ 0:34 ] [ ع.م ]
اولین روز ماه رمضان وبرای اولین بار در کشوری غریب و دور از عزیزان...

کاش می توانستم پرواز کنم به نور،

فارق از هراحساسی، جز رها شدن

کاش می توانستم همچون ابر باشم

تا با اولین دل شکستگی می گریستم تاتمام شوم

کاش همچون یک ذره معلق درنور بودم

تا فقط در نور دیده می شدم

کاش باد بودم تا دلتنگی هایم را در گوش درختان باز می خواندم

کاش آب بودم تا به دریا می رسیدم

کاش نبودم تا در جایی باشم که باید می بودم....

Dubai Sep 13,2007  10:15pm

[ پنجشنبه 22 شهریور1386 ] [ 23:17 ] [ ع.م ]

چه قدر دردناکه وقتی می بینی کسانی مدعی فرهنگ و تمدن می شوندکه خود هیچ چیز ندارند و برای خود تمدن جعل میکنند در حالی که گروهی دیگر با این همه قدمت و تمدن بی فرهنگ و عاری از تمدن خوانده می شوند...

یزد ایران و ونیز اروپا در دبی...

 مدینه الجمیرا...(دبی)

 

[ سه شنبه 20 شهریور1386 ] [ 14:7 ] [ ع.م ]
 

چه قدرشیرین بود تصور با تو بودن و با تو سفر کردن به ...

 

[ سه شنبه 20 شهریور1386 ] [ 13:44 ] [ ع.م ]

به سفرباید رفت

به سفرهای دراز

به میان نفس گرم تلاوت

به سفیر گل وآویزه باغ

به طراوت،به حیات باران

به ضمیر لاله،سفری باید کرد

به هوای جنگل

به فرو ریختن ماه به روی دریا

به تب وتاب نگاه شفق و قهر غروب

به هراس تپش شب

به هیاهوی دم داغ جنوب

به دل کوچ نشینان دیارمهتاب

به نگاه ماهی

لرزش و ناله آب

سفری باید کرد

راه طولانی،فرصت کم

جستجو باید کرد،در میان باران

همره کوچ بهاران

به سفر باید رفت،به سفر باید رفت

 

مرا صدا کن ای از عاشقانه ترین سرزمینها

گیرایی نفس شب بوها

ساقی وحشی خواستنها

ای تنفس نگران شب

مرا بخوان به غربتِ تنهایی سینه ات

به تپشهای فراسوی آینه ها

به درودها و بدرودها

مرا ببربه دره های سراب هستی

به روزهای عبور ترانه

ببر به ابهت آرامش سبز رگها

در شریان بیدادِ فریاد

در سینه ی داغ خواهشها بنشان

می دانی،روزی نازک حریری بودم

درآستین مهری

قد می کشیدم در کشاکش تب تندی

شعری بودم در سفره قریه ای

بوسه ای بودم در وسعت آرزوی اندیشه ای

 درسرکش عطش قلبی

تپش هایش را می نوشیدم

مرا صداکن ای از عاشقانه ترین سرزمینها

ببین چگونه بیتابم درتنگنای تنهایی

مراببر به سرزمین آن سوی آفتاب

دیگر سیرم از شهوت زندگی

ازلهیب آرزوی آوازها بر داغ لبانم

مرا ببر به بیکران طفولیت

وجداکن ازاظطراب مجهول وهْم سایه ها

در دلبستگی ابرها بنشان

مراببربه فراسوی غرش رودخانه ها

به مرزهای بی شکیب آسمان

که پرستوهای سرزمین زُمُرّد،آشیان دارند

مرا به پرچینهای نورانی کهکشان بنشان

دیگرخسته ام

بگذارچند روزی دیگرباقی باشد

که خروش اقیانوس کبود تنم آرام گیرد

دیگر اندیشه ام درآینه کنجکاوی

بر نابسامان حیات نگردد

بگذارچند روزی دیگرباقی باشد

پربگیرم بسوی نیلی اوج

دیگری اثری نباشد

از معصوم جسمم

پربگیرد کولاک روحی بودونبود

که سالیانی است محبوس است دراین تپش کبود

مراببر به آنسوی مرزهای آبنوسی

فراتراز زره های پراکنده درد

دیگر توانی نیست که این گلخانه تنها

این خطوط متحرک جسم

در ادامه بی هدف حرکتها بگردد

توانی نیست که ظلمت ها را در نگاه صبوری بفشارد

مرا ببر،اینجا آمال تکه تکه است

ابرهای جوشش خاکستریند

شقایقها در آتش بال پروانه ها سوخته اند

پرنده های پیغام مرده اند

در تندر آه ها محبوسند نفسها

هوایی نیست

غوکها در مرداب خاموشند

ودریا موجی ندارد

ماسه ها درحسرت رطوبت دریا خشکیده اند

جنگل در گرُگرُ آتش سرخ

دود در ارواح درختان می پیچد

و از نفیر دودها،داغند ابرها

مرا ببربه سرزمین بی پروایی خیال

آن سوی مرزهای ملکوت

اینجا همه بیگانه اند

چشمان انتظار خموده

دستها در خشکی آویزان

بوسه ها از گرمی لبهای لاله ها تهی است

وسبدهای عشق خالی است

روشن نیست چراغی

باران بر دشت لاله ها نمی بارد

بیهوده است کوشش

برای بازگشت عطر نارنج های جوانی

بچه ها بزرگ نمی شوند

کوچک شده اند بزرگها

شیر در پستان روزها جاری نیست

زندگی در آغوش بی مهری ها در خفقان است

مرا عبورده از هراس تاریک دهلیزها

وببر به سرزمین دشت های تنفس

آنجایی که نفس در آیینه ها گیرآست

اینجا زمین در بوی غربت می شکافد

و جنگل از داغی درختان و شرجی شبها تهی است

اینجا سبدهای عشق خالی است

اینجا سبدهای عشق خالی است

نویسنده؟

Dubai Sep 9 2007 11:48PM  

 

[ دوشنبه 19 شهریور1386 ] [ 0:36 ] [ ع.م ]
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی

اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص(؟)

Dubai Sep 8 2007  2:44am

[ شنبه 17 شهریور1386 ] [ 3:46 ] [ ع.م ]
آدمک آخر دنیاست بخند   

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که ترا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدائی که بزرگش خواندی

بخدا مثل من تنهاست بخند

(از طرف برادرم)

Dubai,Sep 8 2007 2:28am

----------------------------------

هیچگاه فاصله ها حریف خاطره ها نیستند....

[ شنبه 17 شهریور1386 ] [ 3:29 ] [ ع.م ]

        --------------------------------------------------------------------------------------------------------

            جالبه ، گاهی اوقات تفال به غزلیات حافظ آن قدر نزدیک به روحیه تفال کننده است که گویی حافظ در

            آن زمان آن غزل را مختص او سروده است...

                  

            

   ای دلِ ریش مرا با لب تو حق نمک                    حق نگهدار که من می روم الله مَعَک

   تویی آن گوهرپاکیزه که درعالم قدس                   ذکرخیرتو بود حاصل تسبیح مَلَک

   درخلوص مَنَت ارهست شکی تجربه کن               کس عیار زر خالص نشناسدچومَحَک

   گفته بودی که شوم مست و دوبوسَتْ بدهم              وعده از حد بشد وما نه دودیدیم و نه یَک

   بگشا پسته خندان و شکرریزی کن                     خلق را از دهن خویش مینداز به شک

   چرخ برهم زنم ارغیر مرادم گردد                     من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک

                                  چون بر حافظِ خویشش نگذاری باری                

                                   ای رقیت ازبر اویک دو قدم دور تَرَک

  

      Dubai sep 13,2007 

 

 

       ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

            یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان           آن سهی سروخرامان به چمن باز رسان

                 دل آزرده ما را به نسیمی بنواز                          یعنی آن جان زتن رفته به تن بازرسان

  ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند         یارمه روی مرا نیز به من بازرسان

  دیده ها در طلب لعل یمانی خون شد                     یارب آن کوکب رخشان به یمن باز رسان

  بروای طایرمیمون همایون آثار                         پیش عنقا سخن زاغ وزغن بازرسان

  سخن این است که مابی تو نخواهیم حیات           بشنوای پیک خبرگیروسخن بازرسان

                                    آن که بودی وطنش دیده حافظ یارب

                                    به مرادش زغریبی به وطن بازرسان

Dubai,Sep 7,2007 AM

[ شنبه 17 شهریور1386 ] [ 0:34 ] [ ع.م ]
آنچه بر قضا و قدر فائق می آید صبر است. علی (ع)

تصور کن حتی اگر تصور کردنش سخته. (؟)

انسان مانند رودخانه است.هر قدر عمیقتر باشد آرام تر است. (Montesquieu مونتسکو)

انسانهای بزرگ همچون کوه می مانند،هر قدر به آنها نزدیکتر می شوی عظیم تر جلوه می کنند.(؟)

Dubai Sep 11,2007 1:29PM 

[ جمعه 16 شهریور1386 ] [ 15:55 ] [ ع.م ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب